به آسمان که نگاه می کنم بی اختیارچشمانم روی ابرهای تیره ثابت می ماندوخاکستری این پهنه برافراشته غباری ازاندوه بردلم می ریزددرست مانند قطرات ریزبارانی که بربسترتشنه زمین فرومیریزندوجریان می یابندوبه سوی آبی دریاهارهسپارمی گردند. دلم نیز همراه قطرات باران به سوی کتاب زندگی رهسپارمی گرددودرفصلی که مکررخوانده ام وهرگزتکراری نشده آرام می گیرد. فصلی ازآغازیک وابستگی رویش شکوفه های عشق برنهال جوان دلهایی پاک وخالص شکوفه ای که بانگاهی مشتاق جوانه می زندازدریای محبت سیراب می گرددودر سخت ترین امتحانات آبدیده می شودودرکتابزندگی جاودانه می ماندوهربارکه مرورمی شود تازه تربه چشم می آید.وچه کسی باورمی کندکه روزهای خاکستری ماندنی است وابرهای تیره همیشگی وآن روزکه دست توانای عشق روزهای تیره رابه روشنی آفتاب پیوندمی دهدفاصله ها طی می شوددل هابه هم گره می خوردوسکوت سنگین خانه راآوای چلچله های بی قرارمیشکندو دنیایی تازه به روی مشتاق عاشقان لبخندمی زند.
نمی دانم آیادست تقدیرمجال توقف به دل های عاشق درایستگاه دلدادگی می دهدیانه؟نمی دانم
کسی درتهائیم نشسته وآینه های روبه رورابه حرف گرفته است.کسی که آشفتگی های شبانه مرابرای جیرجیرک هامعنامی کندومن احساس میکنم دراین تنهایی غلیظ زمین راروی شان هایم گذاشته اند.کسی درتنهائیم نشسته وستاره هاراازآسمان می چیندوروی پیراهن من گلدوزی می کند.حرف هایم رابه آسمان می فرستم.ابرهاکنارمیروند.ستاره هاکنارمی روندتاکلمات کوچک و سربه زیرمن به بال های فرشتگان برسدوبعدآسمان پرازحرف می شود.ابرهامی چرخند دست ها وآدمانیزمی چرخند.ومن دراین تنهایی روزهارادرسبدمیریزم وشب هارابه خاطرات دورگره می زنم به یادتوای مهربان شفاف.شب هایم راازخورشیدمی آکنم یادتوبهانه ای است برای سرودن یک ترانه ی غریب.اماتمام ترانه من آهنگ غم وانتظاررادارد.
بایدآهسته نوشت بادل خسته نوشت بالب بسته نوشت گرم وپررنگ نوشت روی هرسنگ نوشت تابدانندهمه تابخوانندهمه که اگرعشق نباشددل نیست
عاشقی یعنی اسیردل شدنباهزاران دردوغم یکی شدن
عاشقی یعنی طلوع زندگیباصداقت همنشین گل شدن
عاشقی یعنی که شب هاتاسحرغرق دردنیای رویاهاشدن
عاشقی یعنی دودیده تاابدپرزگوهرهای دریایی شدن
عاشقی یعنی تحمل انتظارمثل ماه آسمان تنهاشدن
شب های تابستان
می خواهم صدای سازآرمیک رابگذارم روی شعراحساسم ضربان تندریتمش وباسازهای مکررش ملودیهای زیباو غمگینش وهارمونی رویایش......همه ی این هاشب های تابستان رابه یادم می آورد.
بازاین ترانه هاراعشق است
رقص سرخ بادپاراعشق است
عشق درگیرغروب درداست
آی...ازخانه ی زخم وگریه
غربت بغض گشاراعشق است
آی...ازآب وهوای بی عشق
بادبان ناخداراعشق است
اهل بی مرزترین دریاباش
آی...اهل همه جاراعشق است
ازغزل باختگا می ترسم
شعرهای بی هواراعشق است
ای قشنگ سازهاآواز
روزهابی عذاراعشق است
خداحافظ همین حالاهمین حالاکه من تنهام. خداحافظ ولی به شرطی که نفهمی ترشده چشمام خداحافظ کمی غمگین به یاداون همه تردیدبه یادآسمونی که منوازچشم تومیدیداگه گفتم خداحافظ نه این که رفتنت ساده ست نه این که میشه باورکرددوباره آخرجاده ست .خداحافظ واسه این که نبندی دل به رویاهابدونی بی تووباتوهمینه رسم این دنیاخداحافظ خداحافظ همین حالاخداحافظ......
.
عشق ازدیدگاه معلمین دبیرزیست:عشق مرضی است که میکروب آن ازراه چشم واردبدن میشود.
دبیرورزش:عشق یک توپ فوتبال است که به دروازه ی هرقلبی اصابت میکند..........
دبیرریاضی:نسبت عشق به بدن مثل نسبت خون است به بدن.
دبیرفیزیک:جوان مانندآهنربایی است که هرعشقی رابه طرف خودجذب میکند.
دبیرادبیات:عشق بایدمثل عشق لیلی ومجنون پاک باشد.
دبیرشیمی:عشق تنهااسیدی است که درقلب اثردارد.
زندگي راز گلهاست
زندگي اشك شمعي است براي پروانه مرگ
و ... زنده بودن واژه دروغ سياهيهاست
کاش...کاش...کاش... وای کاش.......
آه.کاش دیروزبرمی گشت.باجعبه مدادرنگیهایم بادفترساده نقاشیهای کودکانه ام.ومن باچهارخط یک کلبه چوبی می کشیدم کناررودخانه ای که باقایقی بی
سرنشین درامتدادیک احساس گم معلق باشم وباوسواس شروع می کردم به رنگ کردن آفریده های ذهنم وباخودمی گفتم:کاش هرچه زودترتمام شودتامن
خط خطی های تکراری هرروزم رابه پدرومادرنشان دهم ومنتظربمانم که به من بگویند.آفرین چقدرزیباست.تویک هنرمندی وباشنیدن این جمله به اوج
کودکی برسم.ای کاش دیروز برمی گشت.
نمی خواهم بگویم:تورااندازه ی خورشیددوست دارم.زیرابرای خورشیدغروری است.
نمی خواهم بگویم:تورااندازه ی دریاهادوست دارم.زیرابرای آب وآن هاخشک شدنی است.
نمی خواهم بگویم:تورااندازه ی گل های بهاری دوست دارم.چون برای آن هاخزانی است.
می خواهم بگویم تورااندازه ی قلبم دوست دارمزیرامی تپدوبه یادتوست.
به کوه گفتم عشق چیست؟لرزید.
به ابرگفتم عشق چیست؟بارید
به بادگفتم عشق چیست؟وزید
به پروانه گفتم عشق چیست؟نالید
به گل گفتم عشق چیست؟پرپرشد
به انسان گفتم عشق چیست؟اشک ازدیدگانش جاری شدوگفت:دیوانگیست.
رزودارم شبی عاشق شوی. آرزودارم بفهمی دردرا. تلخی برخوردهای سردرا. می رسدروزی که بی من لحظه هاراسرکنی. می رسدروزی که مرگ عشقراباورکنیمی رسدروزی که شبهادرکنارعکس من نامه های کهنه ام راموبه موازبرکنی
سیرطبیعی آمدن.زیستن ورفتن.مرادرفکرفرومی برد.
فرق آمدن ورفتن دراین است که هیچ وقت منتظرنبودی که بیایی ولی برای رفتنت مجبوری که انتظاربکشی وشباهتش در
این است که نه آمدنت دست خودت است نه رفتنت.بهترآن است که انتظارنکشیم شایدامشب شب نمیرد.